تبلیغات
شهدای وینیچه وقلعه میرزمان

شهدای وینیچه وقلعه میرزمان
 
پایگاه بسیج شهید مفتح




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

فرم جمع آوری اطلاعات بسیجیان کارجو(بیکار) حوزه مقاومت بسیج امام حسین(ع) شهر دیزیچه


http://www.samenblog.com/uploads/c/copynet/135232.png


بسیجیان عزیز توجه داشته باشند برای تکمیل و تحویل فرم مورد نظر تا پنجشنبه1392/08/3 فرصت دارند.
بعد از تکمیل فرم را به حوزه مقاومت بسیج امام حسین(ع) شهر دیزیچه تحویل نمایید.




نوشته شده در تاریخ جمعه 26 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

شهید حاج رسول ابراهیمیپهلوان

نام: رسول *** شهرت: ابراهیمی *** نام پدر: حمزه‌علی *** تاریخ تولد: 2/2/1342 *** محل تولد: وینیچه *** تاریخ شهادت: 21/7/1390 *** محل شهادت: وینیچه   محل جانبازی: شلمچه ***

 

تو رفتی  که  بالا بگیری   سرت را            و از غیرتت ساختی سنگرت را

تو آن قدر  بالا  پریدی که  رویاند                        زمین از دلش دانه دانه پرت را

تو حل کرده  بودی درون  نگاهت        شکر خنده‌ی آخر  دخترت را

 

وقتی می‌خواستم زندگینامة اولین شهید این شهر را بنویسم، دستم می‌لرزید و شانه‌هایم سنگینی این مسئولیت را حس می‌کرد و امروزکه قرار شد از آخرین شهید این شهر، یعنی حاج رسول ابراهیمی بنویسم، باز هم همان حس و حال به سراغم آمد. آخر او 23 سال با درد ناشی از موج انفجار دست  و پنجه نرم می‌کرد تا اینکه همین سال گذشته به فیض عظیم شهادت نایل شد. به سراغ برادرش رفتم تا مرا به خانه پدرش ببرد از گردنه که بالا رفتیم، محله وینیچه پیدا شد. با آنکه فصل برداشت برنج به پایان رسیده بود، من باز هم عطر برنج را در فضا احساس می‌کردم.

کوچه‌ها را طی کردیم تا به خانة پدر شهید رسیدیم. وارد خانه شدیم. خانه‌اش نمای خانه‌های قدیم را داشت و سقف اطاق‌هایش از تیر چوبی بود.  در یکی از دو اتاق منتظر ماندیم. پدر و مادر شهید وارد شدند. پدر آنقدر نحیف شده بود که به سختی می‌توانست راه برود و مادر حال و روزی بهتر از شوهر نداشت. در چهرة مرد می‌شد سال‌های پررنج و زحمت گذشته را به‌آسانی خواند. یک عکس رنگی را تنها در طاقچه گذاشته بود که رویش نوشته بود پهلوان شهید حاج رسول ابراهیمی. پدر شهید از فرزندش گفت؛ از فرزندی که 23 سال را با درد و رنج طاقت‌فرسا طی کرده بود.

 

حاج رسول ابراهیمی در سال 1342 در محلۀ وینیچه دیده به جهان گشود و تا کلاس سوم راهنمایی در زادگاهش به تحصیل پرداخت و سپس برای ادامه تحصیل به زرین شهر رفت. از آنجا که به رشته فنی علاقه‌مند بود، به مرکز آموزشی شهید مهاجر در شهر اصفهان عزیمت کرد و در آن مرکز موفق به دریافت مدرک دیپلم فنی در رشتة برق شد

 

بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، زمانی که سردار عطائی در منطقه، بنای بسیج را گذاشت، رسول نیز به عضویت بسیج درآمد و در لشکر نجف اشرف آموزش تکمیلی دید. حالا تجاوز استکبار جهانی به مرزهای مقدس ایران اسلامی شروع شده بود و رسول در کسوت بسیج پای در عرصة نبرد گذاشت. او در این زمان یکی از مشوّقان جوانان برای رفتن به جبهه و دفاع از مرزهای کشور اسلامی بود.

خاکریز‌های اطراف شهر آبادان و نخل‌های سوخته‌اش با چشمانی تحسین‌برانگیز رزم بی‌امان رسول را در سینة خود ثبت می‌کردند.

منطقة شلمچه در عمیات کربلای پنج نیز شاهد رشادت‌های این جوان جان برکف بود و جزیرۀ فاو در زیرگام‌های مصمّم او بارها به خود لرزیده بود.

 

این بار رسول با لباس مقدس سربازی سپاه پاسداران، مانند همیشه پای در عرصة نبرد گذاشت که لشکریان اسلام در این عملیات ضرباتی خردکننده به آتش‌افروزان دشمن وارد می‌کنند؛ ولی در پاتک دشمن بعثی گلوله‌ای پشت سر رسول منفجر می‌شود که امواج خردکننده آن رسول را در بر می‌گیرد. حاج رسول را از میدان نبرد به پشت جبهه و از آنجا به بیمارستان شیراز منتقل می‌کنند؛ بدون آنکه خانواده‌اش تا دو هفته از مصدومیتش اطلاعی داشته باشند. حاج رسول پنج ماه در بیمارستان بستری می‌شود در حالی که سه ماه آن را در بیهوشی می‌گذراند و مادر دلسوزش در تمام این مدت چون پروانه‌ای گرد شمع وجود او می‌گردد.

حاج رسول آنچنان حالش وخیم می‌شود که باید دو نفر دایم از او پرستاری کنند. در این میان، خانواده (مادر، برادر، پدر، زن‌برادر و زن‌عمویش) با تمام توان به پرستاری از او می‌پردازند. او چندین بار زیر تیغ جراحی می‌رود، ولی متأسفانه یک طرف بدن او فلج می‌شود.

 

حاج رسول آن جوان برومند و پهلوان جبهه‌های نبرد حالا باید با وضیعت موجود پنجه در پنجه بیندازد و آرزوی ناله و آه را بر دل دشمنان بگذارد. حاج رسول با آن روحیۀ بالای خود همیشه اطرافیان را دلداری می‌داد و حتی گاهی برای آنها شعر طنز هم می‌خواند؛ مبادا با دیدن رنج‌های او غمگین شوند. بعضی وقت‌ها که با همان حال و روزش دل به صحرا می‌زد، در میانة راه شعار می‌داد «کی خسته است؟» و آن گاه صداها درهم می‌پیچید که «دشمن». حاج رسول عاشق نماز بود و معتقد بود باید نماز را اول وقت و در مسجد به جماعت برگزار کرد. حکایت‌های بسیار از عشق و علاقه او به نماز برایم نقل کردند.

وقتی او را برای عمل جراحی به تهران بردیم، از ساعت هشت صبح تا شش بعدازظهر منتظر شدیم که او را به اتاق عمل ببرند؛ ولی او بدون اینکه دلواپس عمل جراحی باشد، از برادرش سؤال می‌کند تکلیف نماز امشبم چه می‌شود

او برای نماز جمعه دلش می‌تپید به طوری که امام جمعة شهر برای او جایگاه مخصوص در نظر گرفته بود. حاج رسول عاشق شهادت بود. حالا با اینکه 23 سال از جانبازی او سپری می‌شد، از اینکه از کاروان شهیدان عقب مانده بود، صحبت می‌کرد و به دوستانش می‌گفت دیگر این عمل‌های جراحی فایده ندارد؛ زیرا من در انتظار شهادت هستم.

 

و سرانجام در سال 1390 پهلوان عرصه‌های نبرد، حاج رسول ابراهیمی ندای حق  را لبیک می‌گوید و در دل کاروان سفرکرده به منزل معشوق می‌رسد. حاج رسول همسر و یک دختر داشت که اکنون دخترش آماده می‌شود تا قدم به دانشگاه بگذارد.

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

 

روحانی شهید شعبان جمشیدی‌راد (اسلحه غنیمتی)

 

 

نام: شعبان *** شهرت: جمشیدی‌راد *** نام پدر: رحمت‌اله *** تاریخ  تولد:1344 *** محل تولد:‌ محله قلعه میرزمان *** محل‌شهادت: شلمچه *** نام عملیات: كربلای 5 *** محل دفن: گلستان شهدای وینیچه *** تاریخ شهادت: 10/12/65 

 

صحبت از دریا و موج عاشقی است                      صحبت از رفتن به اوج عاشقی است

 

روحانی شهید ، شعبان جمشیدی‌راد در سال 1344 در خانواده‌ای متدیّن و زحمتكش ، در محله قلعه میرزمان یكی از محله‌های شهردیزیچه دیده به جهان گشود. او دوران دبستان و راهنمایی را در این محل پشت سر گذاشت و با همان صفای درونی در سن هفده سالگی (1360)  برای تحصیل امور دینی قدم به حوزه علمیه گذاشت و به فراگیری معارف الهی پرداخت. او كه یكی از پیروان راستین مكتب حیات‌بخش دین مبین اسلام بود، برای دفاع از حریم این آیین مقدس ، بارها و بارها به جبهه‌های حق علیه باطل عزیمت كرد تا آنچه را در حوزه آموخته بود با فداكردن جان خویش از این امتحان الهی سرفراز بیرون آید.

او قبل از انقلاب از آنجا كه در وجودش مایه‌های دینی موج می‌زد، با دوستان خود كتابخانه‌ای كوچك در روستا تأسیس كرد. وی با خواندن كتاب‌های مذهبی از قبیل آثار استاد شهید مطهری ، روح تشنه خود را سیراب می‌كرد.

 

بی­آلایشی و صفای باطن و عشق به قرآن از او چهره‌ای صمیمی و دوست‌داشتنی ساخته بود كه همین صفات ، احترام مردم روستا را به او برمی‌انگیخت. هرگاه مُبلّغی برای تبلیغ دین مبین اسلام به روستایشان می‌آمد ، وی ضمن آنكه می‌كوشید یكی از مبلغان او باشد ، آرزو می‌كرد خود نیز به سلك روحانیت درآید تا در این لباس بهتر بتواند راهگشای مردم باشد. همین علاقه او باعث شد به حوزه علمیه راه یابد.

 

او بارها در جبهه‌های حق علیه باطل حضور پیدا كرد و در رزم بی‌امانی كه با دشمن بعثی داشت، چندین بار به‌سختی مجروح شد ولی از جراحات خود با احدی به جز برادرش صحبت ‌نكرد. در سال 1365 در عملیات كربلای4 در منطقه شلمچه، بار دیگر سخت مجروح می‌شود و پس از مداوای مختصری در اهواز، به اصفهان باز می‌گردد؛ ولی وجود تركش‌های متعدد در بدنش، او را وادار به ادامه معالجه در بیمارستانی در شهر اصفهان می­کند. او برای خارج‌كردن تركش‌ها از بدن، مجبور به عمل جراحی می­شود. در همان زمانی که در بیمارستان بستری است، خبر شروع عملیات كربلای 5 را می­شنود. با شنیدن آن خبر، بار دیگر مرغ دلش تا جبهه‌ها پرواز می­کند؛ به همان علت هم از پزشك معالجش درخواست می‌کند او را از بیمارستان ترخیص کند ولی پزشك چنین اجازه‌ای به او نمی­دهد. شهید جمشیدی از بیمارستان به خانه می‌رود تا از آنجا به جبهه عزیمت كند. با وجود اینكه مادر هم راضی به رفتن او نیست، باز هم تاب نمی­آورد و بار دیگر به جبهه عزیمت می‌كند.

 

شهید جمشیدی‌راد به لشکر 8 نجف اشرف می‌پیوندد و در آنجا وارد یكی از گردان‌ها به نام چهارده معصوم(ع) می‌شود. فرمانده گردان به‌ علت وضع جسمی او، به وی اجازه شركت در عملیات را نمی‌دهد و از وی می‌خواهند به عقب برگردد. پافشاری شهید جمشیدی‌راد برای شركت در عملیات بی‌نتیجه می‌ماند که به‌ناچار به گردان می‌رود. فرمانده گردان كه از جراحات او باخبر شده است، اسلحه در اختیارش نمی‌گذارد تا شاید بدین وسیله از شركت او در عملیات

 

جلوگیری‌كند؛ ولی او با دسته‌ای از رزمندگان به محور شلمچه و نهرجاسم می‌رود و در آنجا با غنیمت‌گرفتن اسلحه از دشمن، به رزم بی‌امان خود با دشمنان ادامه می‌دهد. در شب دهم اسفند 1365 وقتی به سوی دشمن یورش می‌برند، در محاصره دشمن قرار می‌گیرند و تعدادی از آنها به شهادت می­رسند که پیکرهای آنها در منطقه دشمن باقی می‌ماند. بعد از گذشت دوازده سال پیکر پاک شهید جمشیدی‌راد را شناسایی می­کنند و بالاخره در سال 1377، در گلزار شهدای وینیچه به خاك می‌سپارند.

وصیت‌نامه روحانی شهید شعبان جمشیدی‌راد

 

جهاد و شهادت هر دو ملازم همدیگر هستند و اسلام هم وابسته به این دو است و نمی‌شود كه بین اسلام و این تفكیكی ایجاد نمود. بعد از نماز می‌شود گفت همچنان كه در روایات است، جهاد یكی از اركان اساسی قرآن و اسلام است؛ البته جهاد فی سبیل اله و جهادی كه برای احیای دین مبین اسلام باشد. حضرت علی (ع) می‌فرماید:«جهاد دری است از درهای بهشت كه به روی بندگان و اولیای خاصه او باز می‌شود»، و همچنین حضرت پیامبر اكرم(ص) می‌فرماید: «بلندای اسلام و اوج اسلام جهاد‌كردن در راه خداست و كسی به این مقام نائل نمی‌شود، مگر اینكه افضل و بهترین باشد».

در این جهاد پیروزی و شهادت قرین هم هستند و چه شهادت نصیب شود و چه پیروزی، هر دو سعادت است و دارای اجر و پاداش بسیار. در این راه و هدف كه متعالی است، عاشق هرچه از معشوق ببیند و در این راه یار هرچه از دلدار ببیند و در این طریق دوست هرچه از معبود به او رسد، خوش پسندد و این اخلاص بندگان خداست و می‌داند كه مرگ حق است و باید رفت. پس بهتر كه عاشقانه و با روی خونین و بدن غرق در خون به دیدار معبود شتافت، و باید بدانیم كه زندگی مانند پارچه ای است كه تاروپودش با رنگ سفید و سیاه بافته شده است؛ هم شیرینی دارد و هم تلخی؛ هم گُل دارد و هم خار؛ هم چشمة آب شیرین دارد و هم شور. باید از تعاقب شب و روز درس عبرت گرفته، بدانیم هیچ چیز در دنیا پایدار نمی‌ماند. غم و شادی و زشتی و زیبایی مانند دانه‌های زنجیر در كنار هم متصل هستند. یكی

 

 

پس از دیگری پیش می‌آید. باید به حقیقت نظام عالم پی برد و با واقع‌بینی به این عالم نگریسته و توقع بی‌جا و انتظار بی‌مورد را از خود دور ساخته، و بدانیم نظام این عالم را خداوند، چنانچه درقرآن فرموده «با هر سختی آسانی و با هر شادی غمی قرار داده است». این سنت لایزال الهی تغییرناپذیراست. پس باید هنگام غم، شادمان باشیم؛ زیرا غم مقدمة شادی است. و در روز سختی، خود را خوشبخت بدانیم؛ زیرا سختی نشانة خوشبختی است؛ در واقع با پیشامدهای ناگوار، مصایب و ناملایمات نباید جامه صبر وشكیبایی را پاره كرد و باید با ذكر خدا دل را آرامش داد.

 

خداوند رحمت و درود خود را بر شكیبانانی نازل می‌كند كه هنگام مصیبت به خدا پناه می‌برند، و بدانند كه خدا مالك حقیقی است. باید بدانیم که خوبی و بدی و راحتی و رنج نسبت به همدیگر مانند دو خط متوازی هستند. كسی كه بدی ببیند، از خوبی لذت نمی‌برد و كسی كه رنج نكشد، قدر راحتی را نمی‌داند؛ پس توقع بی‌جا چرا؟ خداوند چنان مقرر كرده تا به این وسیله همة بندگانش را آزمایش كند و بر اثر شداید و سختی‌ها فلز وجودشان به طلا و نقره

مبدل گردد. همان طور كه رنگ طلا و نقره تا در بوته آتش قرار نگرفته، طلای ناب نمی‌گردد، آدمی هم تا در صحنه حوادث و شداید سهمگین قرار نگیرد، كمالات و استعدادهای ذاتی او آشكار نمی‌گردد؛ همان طوری كه حضرت علی (ع) می‌فرماید:«فی تُقَلِّبُ الاَحوال یَعرِفُ جَواهِرَالرِّجال»:در دگرگونی‌های روزگار، مردمان شناخته می‌شوند.

 

اما ای دوستان و رفقا! شما از دست من راضی باشید و به بزرگواری و كرامت خودتان مرا ببخشید و از خدا برایم طلب مغفرت، و عفو و آمرزش كنید. مرا در موقع دعا و مناجات فراموش نكنید. باید بدانیم كه آمدن ما به حوزه علمیه و مشغول به خواندن دروس طلبگی شدن و از پول امام زمان(عج) استفاده كردن، برای چه بود؟ و اگر بدانیم می‌بینیم چقدر به عمل رسیده‌ایم، و این را كه آمدن ما برای خدا و درس‌خواندن ما برای آشنا‌‌شدن با معارف الهی و درك و فهم صحیح قرآن و اسلام و متعلق به اخلاق الهی شدن و در نهایت آدم‌شدن بود كه همة اینها برای درك بهتر و عاقبت به خیرشدن می‌باشد. وقتی از امام عزیز سوأل می‌شود بزرگ‌ترین آرزوی‌تان چیست، می‌فرماید: عاقبت به خیرشدن. پس بیاییم ایمان واقعی بیاوریم و تقوای الهی را پیشه و ره‌توشه دنیا و آخرت خود قرار دهیم و فریب دنیا و شیطان و نفس اماره

 

را نخوریم كه بد منزلگاهی در انتظارمان خواهد بود. توجهات پوچ و بی‌اساس و كلاه‌شرعی‌هایی كه برای خود درست كرده‌ایم و می‌كنیم را كنار بگذاریم و با خدای خود و انبیا و اولیا و ائمه اطهار(س) بیشتر انس بگیریم كه قرآن می‌فرماید:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(مائده:35)[1]، و بیشتر به فكر آخرت و شب و روز محشر و قیامت كبری باشیم كه وقتی در مقابل انبیاء، اولیاء، ‌اوصیا و شهدا قرار خواهیم گرفت، چه جوابی داریم كه بدهیم. پس باید تقوای الهی را پیشه و نصب العین خود قرار دهیم و پیروی هوای نفس را نكنیم و در خط امام عزیز حركت و ثابت و استوار باشیم و متعهد به فرامین و دستورات امام عزیز باشیم، و همچنین در شعار و عمل همپای امام عزیز حركت كنیم نه یك قدم جلو نه یك قدم عقب؛ وگرنه مسئول هستیم و باید جوابگو باشیم. همچنین دروس


و كتب حوزوی را خوب بخوانیم و مباحثه كنید و قرآن  و نهج‌البلاغه را زیاد مطالعه و وقت صرفش كنید و دقت و در مورد آنها تفكر كنید و بدانید كه مقام علم و عالم بسیار زیاد است كه عالم از شهید افضل است. درآخر از مردم خوب و فداكار می‌خواهم كه مرا ببخشند و مورد عفو و بخشش خودشان قرار دهند و اینكه وابستگی به این دنیای فانی نداشته باشند اعمال صالح و عباداتشان را انجام دهند و از خدا دور نشوند كه دورشدن از خدا عین سقوط است، و به قیامت و روز عقبی حقیقتاً ایمان بیاورید و ره‌توشه جمع آوری كنید برای فردا. امام عزیز را تنها نگذارید. همیشه در صحنه حضور مستمر داشته باشید و استقامت به خرج دهید كه نصرت و یاری خدا نزدیك است. فقط احتیاج به كمی صبر و استقامت دارد.
 
 

[1] ای کسانی که ایمان آورده‌اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید! و وسیله‌ای برای تقرب به او بجوئید! و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید!

 

 

 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

 

شهید ابراهیم نصراللهی بالاتر از آرزو

 

نام: ابراهیم *** شهرت: نصراللهی *** نام پدر: امامقلی *** تاریخ تولد: ‌1344 *** محل تولد: ‌وینیچه *** تاریخ شهادت: 1/8/62 *** محل شهادت: مریوان *** نام عملیات: والفجر ***  محل دفن: گلستان شهدای وینیچه

 

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه                       هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه

افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی               دیگر نبود دستی، تا موی کند شانه

 

ماجرای حماسه كربلا داستانی است ماندگار از فداكاری و ایثار جوانی تازه‌داماد كه همة هستی خود را نثار امام و مقتدای خود كرد.

 

گذشتن از جوانی و حجلة دامادی و برگزیدن شهادت، كاری است كارستان و داستانی است عجیب كه در تاریخ به ندرت روی داده است. ولی این اتفاق در ایام هشت سال دفاع مقدس ما بارها در مقابل دشمن قسم‌خورده رخ داد که یكی از آنها روایت زندگی و شهادت طلبه شهید ابراهیم نصراللهی است.

طلبه شهید ابراهیم نصراللهی، در سال 1344 در یكی از محله‌های شهر دیزیچه به‌ نام وینیچه (قلعه میرزا زمان) پا به عرصه وجود گذاشت و با آنكه فقط هجده بهار از زندگی‌اش گذشته بود، برای همیشه جاودانه شد

 

شهید ابراهیم نصراللهی پس از طی‌كردن كودكی و پاگذاشتن در دوران نوجوانی و پایان دورة راهنمایی، از آنجا كه اشتیاق و كشش‌ مذهبی در روح و جانش خانه كرده بود، پا به حوزه علمیه اصفهان گذاشت تا با فراگیری معارف اسلامی، روح تشنه خود را سیراب كند. او مشتاق بود در سنگر فرهنگی هم منبع خیر و بركت باشد؛ بنابراین، همزمان با فراگیری دروس حوزه، در كمیته فرهنگی جهاد سازندگی منطقه نیز پا به عرصه فرهنگی نهاد تا بدین وسیله بتواند به جوانان این ناحیه خدمت كند.

 

شهید ابراهیم نصراللهی آنچنان مشتاق هدایت و آگاهی جوانان بود که از درآمد مختصر خود هدایایی تهیه می‌كرد تا به عنوان جایزه به جوانان مستعد هدیه كند و باعث تشویق آنها را گردد. او برای فریضه امربه‌معروف و نهی از منكر هم اهمیت بسیاری قایل بود و به‌ همین سبب برای او دردسر درست می‌شد. همان دردسرها و کارشکنی‌ها روح چون آینه او را آزار می‌داد و روان بی‌قرارش را آرام نمی‌گذاشتند.

طلبه جوان نصراللهی، با شروع جنگ تحمیلی برای اینكه بتواند به جبهه برود، برای آموزش­های رزمی- نظامی به پایگاه الغدیر اصفهان رفت و این دوره را با موفقیت طی كرد. او با اینكه مدتی بیشتر از هشت ماه از ازدواجش نگذشته بود، عشق الهی را به تمام آمال و آرزوهایش ترجیح داد و پا در جبهه گذاشت و به عنوان رزمنده آر.پی.جی.زن، آتش خشم خود را بر سر دشمنان ریخت. او پس از روزهای حماسه و ایثاری كه پشت سر گذاشت، سرانجام در اول آبان 1362 به سوی معبود خود پر كشید.

وصیت­نامه شهید ابراهیم نصراللهی

بسم رب الشهداء والصالحین

«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ[1]»

(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.



[1] آل عمران:169

با نام آن خداوندی كه تمام ابرقدرت‌ها از نام او، یعنی الله اكبر به لرزه درآمده­اند. برادران و خواهران مسلمان! امام را تنها نگذارید كه مورد خشم خدا قرار می‌گیرید و فردا و روز قیامت جواب پیامبر (ص) را نمی‌توانید بدهید كه از شما سؤال می‌كنند :« از یار و یاور من چه بهره‌ای بردید و آیا او را یاری كردید؟» وای به حال افرادی كه بخواهند امام را تنها بگذارند و در این مورد سستی كنند و از این نعمت الهی بهره‌ای نبرند. برادران ! اگر خدای ناكرده یاور امام نبوده‌اید، توجه كنید كه خداوند ‌توابین را دوست دارد و آغوشش برای توبه‌كنندگان خود باز است و آنها را به‌خوبی می‌پذیرد. به خود جنبیده و این اسطوره تاریخ را سرمشق خود قرار دهید. آری، او نعمت الهی است. او دل‌سوخته مستضعفان و بیچارگان و بینوایان است. زندگی او علی‌گونه است. ‌او نوازش‌كننده یتیمان است

 

پیامی دارم برای پدر، مادرم،‌ همسر، ‌خواهرم، برادرانم و جوانان و نوجوانان و اهالی روستا....

پدر و مادر عزیزم سلام! اما پس از سلام، باید ببخشید كه نتوانستم در زندگی برای شما مثمر ثمر باشم و ببخشید از اینكه با شما خداحافظی نكردم و به جبهه آمدم. شما باید این را بدانید كه اگر كسی شوق خدا در قلب او راه پیدا كرد و اگر عشق حسین(ع) و امام زمان(عج) بر قلب او نقش بست، چه حالتی دارد؟ حالتی به او دست می‌دهد كه خیال می‌كند، دیگر در دنیا نیست و در عالم دیگری است. این دنیا برای او همچون قفس تنگی می‌شود.‌ همیشه ناراحت است و مثل اینكه یك چیزی را گم كرده، ‌به دنبال گم‌كرده خود می‌گردد. شهدا ‌گم‌كرده خود را پیدا كرده‌اند و به‌سوی او رفته‌اند. به هر حال مرا ببخشید و نگذارید كه خون مرا یك عده از خدا بی‌خبران پایمال كنند. به آن افرادی كه خود شما می‌دانید، بگویید كه فرزند ما از دست شما گله داشت كه این چنین او را به خاطر طرفداری از حق زیر مشتان خود قرار دادید. من به رسول الله (ص) گله می‌كنم كه چگونه مرا مظلومانه كتك زدند.

اما پیامی به همسرم، خواهرم. شما همچون زینب (س) در زندگی رفتار كنید و زینب‌گونه باشید. صبر را پیشه خود سازید كه «إِنَّ اللهَ مَعَ­الصّابِرین». خداوند با صابرین است. آری خداوند در قرآن كریم می‌فرماید: «ما بندگان خود را امتحان می‌كنیم». البته از راه‌های گوناگون و وای به حال افرادی كه از این امتحان مردود شوند و خوشا به حال افرادی كه در این امتحان قبول شوند. به هرحال رفتار شما در زندگی همچون حضرت زهرا(س) باشد.

اما پیامی به برادرانم. شما هم مسائل اسلام را رعایت كنید و طوری با مردم رفتار كنید كه در بین آنها الگو باشید. برخورد شما با مردم طوری باشد كه خدای نكرده یك موقع مردم - البته

 

عده‌ای بخصوص- نگویند چون برادر شهید است، می‌خواهد سوء‌استفاده كند. عزیزانم پدر و مادرم را دلداری دهید وآنها را تنها نگذارید.

پیامی برای جوانان ونوجوانان : ای جوانان عزیز! ‌ای نیروهای پاینده اسلام! ای مجاهدان راه خدا! بیدار و هشیار باشید كه دشمن در كمین است. این را بدانید كه دشمن هیچ موقع بیكار ننشسته و همیشه در صدد براندازی نیروهای اسلام است. تقوا را پیشه خود سازید كه خدا پرهیزكاران را دوست دارد. زیاد مطالعه كنید. كتاب است كه انسان را از لجن‌زار جهنم، نجات می‌دهد و او را به گلزار می‌كشاند. مطالعه كنید كه بی‌عمل به هیچ دردی نمی‌خورد و قرآن و نهج‌البلاغه را زیاد مطالعه كنید كه هرچه داریم از این دو كتاب مقدس، مفید و ارزنده داریم. چون آن دو كتاب راهنمای بشریت هستند و انسان را از كارهای ناشایست نهی و به كارهای خوب و پسندیده دعوت می‌نماید.

آری آری جوانان عزیز! از این امانت بزرگ كه شهید عطائی در اختیار شما گذاشت (كتابخانه مسجد محل) به طور احسن استفاده كنید. چراکه كتابخانه، ‌شعور فرهنگی هر دولت و ملتی است. شهید عطائی زحمات فراوانی به خاطر این كتابخانه كشید. ‌آن را به هیچ عنوان رها نكنید كه فردای قیامت، شهید عطائی درمورد امانتش ‌از شما سؤال می‌كند.

 

پیامی به اهالی روستا، به این باخدایان، به این مؤمنین، ‌به این زحمتكشان، ‌آری آری، اهالی روستا، ‌شما هم در سنگر كشاورزی با ابرقدرت‌ها ‌بجنگید كه كشاورزی در این عصر مستحب است. روزهای جمعه كار و خانه و زندگی خود را رها كنید و به سوی نماز جمعه این میعادگاه عاشقان الله بشتابید. خوشا به حال آن افرادی كه نماز جمعه‌شان ترك نمی‌شود. بلی این نماز جمعه است كه تمام ابرقدرت‌ها را به لرزه در می‌آورد و دست و پایشان را خورد كرده است. پشتیبانی خود را از ولایت فقیه در نماز جمعه اعلام كنید  تا مشت محكمی باشد‌ بر دهان آن افرادی كه ولایت فقیه را قبول ندارند (مثل انجمن حجتیه كه نوكر آمریكا و شوروی است). شما باید بر دهان این از خدا بی­خبرها بزنید. هوشیار و بیدار باشید.‌ حواس خود را جمع كنید كه در خواب غفلت فرو نروید و مساجد را خالی نگذارید كه امام عزیز فرمود: «مسجد سنگر است، سنگرها را حفظ كنید». از شما مردم غیور می‌خواهم كه اگر در روستا اشتباهی و یا ناراحتی از من دیدید‌،‌ به بزرگی خود ببخشید. در پایان چند گله دارم به بعضی افراد كه من از دست آنها راضی نیستم. ‌به خاطر اینكه آنها مرا به علت طرفداری از حق، مظلومانه‌ كتك زدند. به هر حال اینها باید توبه كنند كه خداوند توابین را دوست می‌دارد.

 

خداحافظ شهر خون و حماسه! ‌خداحافظ ای شهر شهیدپرور و خداحافظ ای شهر قیام!

 خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار، رزمندگان اسلام، در جنگ حق و باطل، پیروزشان بگردان! زیارت كربلا نصیب‌شان بگردان! ‌صدام ولشکرش را، نابودشان بگردان! معلولین و مجروحین، شفا عنایت فرما!

 

 

 

 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

 

شهید مسیح‌هادی                   (مأموریت در غرب)

 

 

نام: مسیح *** شهرت:‌هادی *** نام پدر: براتعلی *** تاریخ تولد:‌1344*** محل تولد: وینیچه *** تاریخ شهادت: 25/2/65 *** محل شهادت: سردشت *** محل دفن: گلزار شهدای وینیچه ***

 

 

حقیقت  می‌شود جاری چنان رود                   کسی  با سنگ نتواند رهش بست

سیاهی   هر چه   قدرتمند   باشد                   نیارد  قامت  یک  شمع بشکست

 

دشمن از همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلا‌می ایران، سعی داشت توسط ضد انقلاب منطقه غرب را از کشور جدا کند؛ به همین علت فعالیت‌های بسیاری در شهرهای مهاباد، سقز، بانه و سردشت انجام داد. او با هزار مکر و فریب و با استفاده از سلاح‌های اهداییِ بیگانگان و غارت‌شده از پادگان‌های مهاباد و سردشت  تلاش می­کرد غرب ایران را که منطقة سوق الجیشیِ مهمی برای کشور بود از آن جدا کند . به همین علت کردستان را کانون آشوب­های  خود قرار داده بود.

 

در آن عرصة آشوب و درگیری، داوطلبان زیادی از اکثر شهرهای ایران از جمله اصفهان به آن منطقه اعزام شدند تا در کنار دیگر نیروهای نظا‌میو بومی، به مبارزه با اشرار و ضد انقلاب بپردازند. یکی از آنها رزمندة دلاور، مسیح‌هادی بود.  دشمن برای جبران شکست خود و شکستن مقاومت نیروهای ما سردشت را بمباران شیمیایی کرد که کودکان و پیرمردان و پیرزنان و جوانان و مردم بی‌دفاع زیادی در اثر بمباران به شهادت رسیدند. با این حال، دفاع از این شهر همچنان ادامه داشت. در ادامه این دفاع مقدس جوانان بسیاری خون خود را اهدا کردند و مظلومانه به شهادت رسیدند.

 

یکی از شهدای مظلوم و در عین حال شجاع آن منطقه، مسیح‌هادی بود. او که در کنار دیگر نیروها، آرامش و امنیت را به آن منطقه اهدا کرده بود، در حین نبرد و دفاع از منطقه غرب، در تاریخ 25/2/65 بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نایل آمد که پیکر او پس از انتقال به زادگاهش وینیچه، در گلزار شهدای آن به خاک سپرده شد





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

شهید فضل اله احمدی - (دست گمشده)

 

نام: فضل­اله *** شهرت: احمدی *** نام پدر: امامقلی ***  تاریخ تولد: 1343 *** محل تولد: وینیچه (قلعه میرزمان) ***

تاریخ شهادت: 23/2/1361 *** محل شهادت: خرمشهر  ***  نام عملیات: بیت‌المقدس *** محل دفن: گلزار شهدای وینیچه ***

 

در حریم  عشق‌بازی  دست و پا  گم  كرده‌ام          عاشقم  خود را به بوی آشنا گم كرده‌ام

 

دست و بازویی كه از رهبر نشان بوسه  داشت           در شب مستی نمی‌دانم کجا گم كرده‌ام

 

 

 

مانده    با   حسرت   نماز   اشتیاقم    ناتمام                   در قنوت عشق  تا دست دعا گم كرده‌ام

 

 

 

 

قصة مردی و مردانگی حضرت عباس (ع) در حماسه پرشور كربلا، قصه‌ای جاودانه از ایثار و از جان‌گذشتگی مردی‌است كه هستی خود را بذل ایمان و مقتدایش كرد و از همه مهم‌تر، بازوان پرتوانش بودند كه به پیشگاه خدای خویش هدیه كرد بود. رزمندگانی هم بودند كه به حضرتش اقتدا كردند و بی‌دست و بازو به قرب حضرت حق شتافتند.

 

فضل­اله احمدی در 6/6/1343 در قلعه‌میرزمان، یكی از محله‌های شهر دیزیچه در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود.  او متأسفانه در همان زمان كودكی پدر خویش را از دست داد و در نُه سالگی سرپرستی‌اش به مادر و برادران و خواهرانش محول شد. كمبود محبت و فقدان پدر اگر‌چه برای او سخت بود، ولی روح لطیف و ملكوتی‌اش از وی شخصیتی والا ساخت و او را آماده كرد تا در مقابل ناملایمات چون سدی استوار پای برجا بماند. مراحل كمال وی  نشئت گرفته از روح والایش بود که روز‌به‌روز می‌پیمود تا به نوجوانی رسید. با پیروزی انقلاب شكوهمند مردم غیرتمند ایران، او نیز به ارگان مردمی بسیج پیوست و یكی از فعالان خستگی‌ناپذیر بسیج شد. شهید فضل‌اله احمدی با تمام نوجوانی جریان‌های سیاسی انحرافی را می‌شناخت و آنها را تحلیل می‌كرد؛ به‌خصوص در شناخت جریان سیاسی بنی‌صدر و دار و دستة منافقین،  با شناخت و موضع‌گیری بجای خود، به افشاگری می‌پرداخت. او در این راه

 

متحمل سختی­های فراوانی شد كه گاهی به كتك‌خوردن ایشان به‌دست مخالفان می‌انجامید. با شروع جنگ تحمیلی، فضل‌اله احمدی دو بار به جبهه رفت. او در قسمتی از وصیت خود می‌گوید:« در این زمان حساس و سرنوشت­ساز كه انقلاب اسلامی ایران می‌خواهد اسلام راستین را در سراسر دنیا مخصوصاً در سرزمین‌های مسلمان‌نشین برقرار كند، صدام جنایتكار و دست‌نشانده آمریكا به اسلام و مكتب و میهن ما حمله كرده است. من نمی‌توانم تحمل كنم كه برادران سپاهی و ارتشی شهید شوند و من در آسایش و رفاه باشم. آمدم به جبهه تا آن كاری كه از دستم برمی‌آید، انجام دهم. چون اسلام و قرآن و مكتب را در خطر دیدم، به جبهه آمدم».

 فضل‌اله احمدی این فرزند رشید ایران و اسلام، در عملیات بزرگ بیت­المقدس، شركت می‌كند و شجاعانه پابه‌پای همرزمان به قلب دشمن حمله­ور می‌شود که در نهایت در 22/12/1361 در شرق خرمشهر در منطقه پل نو، به فیض شهادت نایل می‌گردد. بدن مطهر او تا سی روز در خاك خوزستان شناسایی نمی‌شود. برادرش كه برای یافتتن او به خونین‌شهر رفته بود، می‌گوید:« بعد از یک ماه توانستیم بدن او را شناسایی کنیم و آن را به محله قلعه

 

میرزمان بیاوریم. وقتی جسم به خون‌تپیده‌اش را پیدا كردیم، دست راستش همچون علمدار كربلا قطع شده بود».

یكی از همرزمانش بعد از آنكه از اسارت صدامیان رها شده بود، از شجاعت بی‌نظیر شهید فضل‌اله احمدی نقل می‌كرد که:« فضل­اله تا آخرین لحظه‌های شهادت تسلیم دشمن بعثی­ نشد و همچنان در مقابل آنها مقاومت می‌كرد».

در بخشی از وصیت‌نامه‌ این شهید، خطاب به مادر و برادر و خواهرانش آمده است:« اولاً در جبهه خرمشهر هستم و ممكن است من در این عملیات شهید شوم. اگر شهید شدم، برای من گریه نكنید كه خدای ناكرده دشمنان اسلام خوشحال بشوند. با دشمنان اسلام در ستیز و با دوستان اسلام مهربان باشید. مرا ببخشید و از رسیدگی به مادر دریغ نكنید. در كارهای خیر و كمك به محرومان پیش­قدم باشید. فرزندان خود را مطابق  موازین دین مبین اسلام تربیت كنید. دیگر آنكه: برادارنم علی‌وار و مادر و خواهرانم، زینب‌گونه عمل كنند. از كلیه رفقا و اهالی محل طلب بخشش می‌كنم حضور رهبر انقلاب سلام عرض می‌كنم و از مسئولان مملكت می‌خواهم دست از روحانیت برندارند».

 

 

بعد از شهادت فضل‌اله احمدی، در قطعه زمینی که از او به یادگار مانده بود، مسجدی به‌نام آن شهید بنا شد تا مردم نمازگزار یاد و خاطره شهدا و اهداف آنها را سرلوحه زندگی خویش قرار دهند.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

شهید اصغر حیدری - (دست نوشته‌ها)

 

نام: اصغر *** شهرت: حیدری *** نام پدر: جعفر*** تاریخ تولد: 1338 *** محل تولد: وینیچه *** تاریخ شهادت: 1/7/1361 *** محل شهادت: سومار *** نام عملیات: مسلم‌ابن‌عقیل *** محل دفن:‌گلستان شهدای وینیچه

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر                   یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

من اصغر حیدری فرزند جعفر، از وینیچه لنجان به جبهه آمده‌ام؛ به جبهه‌ای كه در آن حماسه‌ها آفریده شده و ماجرای  كربلا را زنده نموده است. جبهه‌ای كه پوزه امپریالیسم را به خاك مالیده است. آمده‌ام تا به ندای امام لبیك بگویم. آمده‌ام تا اینكه به مكتبم تا با تفنگم و صبر و استقامتم  به صدام و اربابانش بفهمانم كه تا خون در رگ‌های من است و تا خمینی(ره) رهبر من است، از اسلام و مسلمین دفاع می‌كنم. اكنون كه در این برهه از زمان قرار گرفته‌ایم و از سربازان امام زمان(عج) می‌باشم، پس باید دین خود را نسبت به جامعه اسلامی‌مان ادا نماییم. باشد كه در این كار خداوند تبارك و تعالی به ما كمك كند.

مطالب فوق گوشه­ای از یکی از دست نوشته­های شهید اصغر حیدری است که پس از شهادت او به جا مانده است

 

شهید اصغر حیدری در یك خانواده مذهبی در سال 1338 در وینیچه، یكی از محله‌های شهر دیزیچه اصفهان دیده به جهان گشود. این شهید بزرگوار در هفت‌سالگی وارد مدرسه شد و دوران ابتدایی را در دبستان وینیچه به پایان رسانید و بعد از آن برای ادامه تحصیل به شهر مباركه رفت و توانست دیپلم خود را هم در سال 1357 با تحصیل در یکی از دبیرستان‌های مبارکه، بگیرد. او  همزمان با ادامه تحصیل، از پرورش جسم خود با ورزش نیز غافل نمی­شد. و تا آنجا در پرورش جسم پیش رفته بود كه یكی از شخصیت‌های مشهور و محبوب محله‌اش وینیچه بود.

شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران مصادف با اعزام به خدمت سربازی اصغر حیدری بود. او دوران آموزشی سربازی را در تیپ 55  هوابرد شیراز در قسمت مهندسی گذراند و با همان تخصص به منطقه جنگی آبادان اعزام شد تا در مبارزه با دشمنان متجاوز همرزم دیگر رزمندگان اسلام باشد. مأموریت او همزمان با فرمان امام خمینی(ره) که می‌بایست حصر آبادان شكسته شود، شده بود که حیدری نیز در کنار دیگر رزمندگان نیروهای مسلح ارتش و سپاه و بسیج، نقش مؤثری در پیروزی و شکسته‌شدن محاصره آبادان داشت. تیپ 55 هوابرد در كنار لشکر پیروز خراسان پس از مبارزه‌ای بی­امان، حصرآبادان را شكست و شهید اصغر حیدری در شكستن حصر آبادان به عنوان سربازی فداكار تا پای جان جنگید. بعد از آن، نوبت به عملیات سوسنگرد شد که سرباز حیدری در آن عملیات هم آنچنان از خود شجاعت نشان داد كه از سربازی به درجه گروهبانی رسید. او در عملیات فتح‌المبین هم دلاورانه جنگید و افتخارآفرینی كرد. او از جبهه‌ای به جبهه دیگر می‌رفت، بدون آنكه ضعفی از خود نشان دهد. بعد از عملیات بی‌نظیر فتح‌المبین، در عملیات گسترده دیگری که منجر به آزادی خرمشهر شد، یعنی عملیات بیت‌المقدس نیز شركت كرد. لشکریان اسلام با آزادسازی خرمشهر، دل تمام ایرانیان و مسلمانان را شاد كردند و شهید اصغر حیدری در این پیروزی، سربازی سرافراز بود كه همانند دیگر رزمندگان تلاش زیادی از خود نشان داد. 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

 

شهید عباسعلی عطایی (حلقه محاصره)

 

نام: عباسعلی *** شهرت: عطایی *** نام پدر: ‌حسین *** تاریخ تولد:‌ 1344 *** محل تولد: وینیچه *** تاریخ شهادت:‌7/2/65 *** محل شهادت: سنندج *** محل دفن: گلزار شهدای وینیچه ***

 

امنی که خدا به ملک  ما بخشیده                 ازحرمت خون شهدا بخشیده

یاد شهدای جنگ دشمن مغلوب                   بر کشور ما نور خدا بخشیده

 

 

 

وقتی پادگان مهاباد با تدبیر غلط هیئت به‌ظاهر حسن نیت به دست ضد انقلاب افتاد، این موضوع ضد انقلاب را حریص­تر کرد که دست تجاوز به سمت دیگر پادگان‌ها از جمله پادگان‌های سنندج و مریوان دراز کند. با توجه به اینکه در پادگان سنندج تسلیحات یک لشکر کامل وجود داشت و اگر این تسلیحات به‌دست ضد انقلاب می­افتاد، وضعیت کشور و غرب کشور به مراتب بغرنج­تر می‌شد، نیروهای طرفدار انقلاب بر آن شدند پادگان را به هر قیمتی هست، حفظ کنند. ضد انقلاب برای اجرای این هدف ابتدا باشگاه افسران را که در خارج از پادگان قرار داشت، محاصره کرد و شروع به کشتار نیروهای مدافع باشگاه نمود. کارکنان مستقر در پادگان که متشکل از ارتشی‌ها و سپاهی‌های اهل استان اصفهان بودند، به مقابله پرداختند. ضد انقلاب در تسریع اهداف خود و اشغال باشگاه، آب را بر روی کارکنان باشگاه بست و راه خوراک را سد کرد؛ با این حال نیروهای مدافع توانستند بیست روز مقاومت کنند؛ اما ضد انقلاب و احزاب حاضر در سنندج گستاخی را به جایی رساندند که سرگرد نصرت‌زاده فرمانده تیپ 1 را اسیر کردند و او را ناجوانمردانه به شهادت رساندند و سپس جنازه‌اش را در میدان شهر آویزان کردند.

 

نیروهای حاضر در پادگان که چهارصد تن بودند، با اقدامی خودجوش به شهر حمله کردند و پس از یک نبرد خونین که بیش از یک هفته به طول انجامید، توانستند محاصره شهر سنندج را بشکسته و پادگان و شهر را آزاد کنند. این حرکت تأثیر بسیاری در حفظ شهر و پادگان به جای گذاشت و موازنه جنگ داخلی به نفع نیروهای طرفدار انقلاب چرخید.

روند دفاع از سنندج و مریوان و سایر نواحی کردستان همان‌گونه ادامه داشت و در هر دوره قهرمانانی جلوه می­کردند و در راه حفظ سنندج و حومه آن به شهادت می­رسیدند. یکی از قهرمانان مدافع سنندج، شیرمردی از روستای قلعه میرزمان دیزیچه بود که در لباس مقدس سربازی به دفاع از فرودگاه و رادیو و تلویزیون و تپه‌های مشرف به سنندج مشغول بود. او عاشقانه به دفاع از مرزهای ایران اسلامی مشغول بود و اوقات فراغت خود را با ذکر خدا و قرائت قرآن و عبادت سپری می­کرد. این مرد بزرگ که عباسعلی نام داشت، یکی از عاشقان امام بود 

و

ولایت‌مداری خود در اطاعت از دستورهای رهبر می‌دانست. این قهرمان الهی سرانجام در 7/2/65 در ایامی که نیروهای ایران اسلامی در تدارک عملیات وسیعی علیه دشمن بودند، به فیض شهادت نایل آمد.

 

پیکر پاک او پس از تشییع با تشریفات نظامی در سنندج به مبارکه منتقل شد و در آنجا پس از تشییع باشکوه به وینیچه منتقل گشت و سپس به محله قلعه میرزمان انتقال یافت. در حقیقت پیکر پاک او چهار بار تشییع شد و این‌گونه ملت شهیدپرور و قدردان ایران از زحمات و جانفشانی این قهرمان قدردانی کردند.

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

شهید خسرو دهقانی (بالاتر از افتخار)

 

نام: خسرو *** شهرت: دهقانی*** نام پدر: محمود *** تاریخ تولد:‌1343 *** محل تولد: محلة وینیچه *** محل شهادت: خرمشهر *** تاریخ­ شهادت: 12/2/61 *** محل دفن: گلزار شهدای وینیچه ***

 

فتح،    فتح     آفرین   خرمشهر              برگ  زرین  صبر  و  ایثار   است

هر که این فتح دید در دل گفت               دست لطف خدا در این کار است

 

 

   نوجوان غیور و ورزیده­ای بود. وقتی وارد زمین فوتبال می­شد، در همان دقایق اول نشان می­داد در مسابقه تأثیرگذار خواهد بود و الحق بارها و بارها در میدان‌های ورزشی برای وینیچه افتخار کسب کرده بود.

 

   خسرو دنبال افتخاری بالاتر از فوتبال بود و افتخاری می­خواست که او را جاودانه کند؛ به همین خاطر هم فکر رفتن به جبهه و نبرد با دشمنان به سرش زد. وقتی تقاضای اعزام به جبهه را نمود، دست تقدیر او را با عملیات بیت‌المقدس و فتح خرمشهر پیوند داد که همان حضور و نبرد باعث شد برای همیشه جاودانه شود و هر سال طی مراسم باشکوهی یاد و خاطره­اش را زنده کنند.

 

خسرو دهقانی از پیش‌قراولان عملیات بیت‌المقدس بود. روز اول این عملیات متعلق به نیروهایی بود که مدت‌ها تمرین پیاده روی کرده بودند و روزانه چهل کیلومتر با کوله‌پشتی و مهمات پیاده‌روی می­کردند. آنها این رزمایش را انجام می­دادند  تا برای روز عملیات آمادگی آن را داشته باشند که پس از عبور از مسیر بیش از 25 کیلومتری شرق کارون تا ایستگاه حسینیه عملیات کنند. خسرو برای این روز بزرگ انتخاب شده بود. در همان روز نخست عملیات در حالی که دشمن رو به سمت کارون مراقب نیروهای ایرانی بود، رزمندگان ما وارد عمل شدند. این عملیات آن‌قدر برق‌آسا بود که توانستند چندین فرمانده تیپ و فرمانده گردان عراقی را اسیر کنند. دشمن وقتی متوجه این عملیات شد، شروع به تیراندازی جنون‌آمیزی نمود و شماری از نیروهای ایرانی را به فیض شهادت رسانید  که باید گفت خسرو دهقانی نیز یکی از شهدای روز اول عملیات بیت‌المقدس بود. حرکت و خون سرخ او و یارانش، کمک بزرگی برای آزادسازی شهر خرمشهر بود.

 

پیکر پاک این قهرمانِ همیشگیِ تاریخ، پس از بدرقه مادر مهربان و پدر زحمتکش و اهالی زادگاهش، در گلزار شهدای وینیچه به خاک سپرده شد.





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

شهید بیژن حیدری -(طلایه دار عشق)

 

نام : بیژن *** شهرت : حیدری *** نام پدر : محمد *** تاریخ تولد : 1344 *** محل تولد : وینیچه *** تاریخ شهادت : 16/3/65 *** محل شهادت : سومار *** محل دفن : ‌گلزار شهدای وینیچه ***

 

تا  که   من  لایق   یاری   شدم           صد  دهن  آواز   قناری  شدم

عاقبت ای دوست  به شوق وصال                    رود شده سوی تو جاری شدم

تا  که  جلا  یافت  دل از  مهر تو                    مستحق     آینه‌داری    شدم

 

با آنکه پدرش از دو پا محروم و بیژن تنها مرد فعال خانه بود، چون موقع خدمت سربازی او رسیده بود، باید به خدمت اعزام می‌شد. بیژن بدون آنکه بهانه­ای بیاورد و یا حتی استشهاد محلی برای مشکل پدرش تهیه کند که او را از سربازی معاف کنند، این کار را انجام نداد و با گرفتن اجازه پدر که خودش می­خواست به جبهه برود، به خدمت سربازی اعزام شد و پس از طی دوره آموزش به منطقه سومار رفت.

 

   منطقه سومار یکی از مناطق حساس و سوق‌الجیشی در دوران دفاع مقدس بود که سرباز حیدری هم به آن منطقه اعزام شده بود. بیژن که سرباز و رزمنده‌ای ورزشکار بود و بدنی قوی و ورزیده داشت، هر روز در کوه‌ها و صخره‌های سومار به مأموریت می‌رفت و در گشتی‌های یگان خود شرکت می­نمود. او با استفاده از همان ورزیدگی بدنی که داشت، دشمن را به ستوه آورده بود. سرانجام در 16/3/65 در حین اجرای عملیات در منطقه سومار به فیض شهادت نایل آمد. پیکر پاک او را به روستای وینیچه که با توجه به تعداد سکنه‌اش از آمار بیشتری از شهدا برخوردار بود، انتقال دادند و در گلزار شهدای محله وینیچه به خاک سپردند.

 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

شهید سید حبیب اله حسینی ( برای من گریه نکنید)

 

نام: سید حبیب‌اله *** شهرت: حسینی *** نام پدر: اسماعیل *** تاریخ تولد: 1338 *** محل تولد: وینیچه *** تاریخ شهادت: 11/8/61 *** محل شهادت: جنوب (چم هندی) *** محل دفن: گلستان شهدای وینیچه *** نام عملیات: محرم ***

 

خاك  آشفتۀ  این  دشت  زیارت   دارد                    لحظه در لحظه غمش رنگ قیامت دارد

با تو ای سبزترین فصل خدا روی زمین                     با  تو امشب دل تنگم سر صحبت دارد

 

شهید سیدحبیب­اله حسینی، در سال 1342 در خانواده‌ای مؤمن و متعهد پا به عرصة هستی گذاشت. محل تولد او محلۀ وینیچه از توابع شهر دیزیچه است که تمام خصوصیات یك محلۀ سرسبز و مصفا با مردم خداباور در آن خودنمایی می­کند. انگار خداوند بیشترین شهدا و مقربین خود را درسال 1342 در این برهه از زمان آفریده است تا شاهدی در دفاع از دین برحقش باشند.

به عكسی كه از او به یادگار مانده، نگاه می‌كنم. مظلومیت در چهره‌اش موج می‌زند. متأسفانه اطلاعات زیادی به جز متن وصیت‌نامه او كه از آن یك جهان پند و اندرز می­شود آموخت، وجود ندارد.

 

 

از خصوصیات اخلاقی او دین‌داری و ایمان به مبانی دین اسلام بود. او از نوجوانی باتقوا و پرتلاش بود و خود را وقف مسجد و پاسداری از حریم مردم و مسلمانان كرده بود؛ تا جایی كه شب‌ها برای پاسداری از همین ارزش‌ها تا صبح نمی‌خوابید و به گشت شبانه می‌پرداخت. او چندین بار به جبهه رفت تا اینكه در 11/8/61 یعنی زمانی كه فقط نوزده سال داشت، در محلی به‌نام «چم هندی» ندای حق را لبیك گفت و بر اثر اصابت تركش خمپاره دشمن، به دیدار معبودش شتافت. او با اینكه علاقه فراوانی به ادامه تحصیل داشت، درس و مدرسه را رها كرد تا دین خود را به این مرز و بوم ادا نماید.

وصیت‌نامه شهید سیدحبیب‌اله حسینی

بسم الله الرحمن الرحیم

« وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» (آل عمران: 169): و مپندارید كسانی كه در راه خدا كشته می‌شوند، مرده‌اند؛ بلكه آنان زنده‌اند و نزد خدا روزی می‌خورند.

با سلام و درود فراوان به رهبر كبیر انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و ملت شهیدپرور. همه باید فدای اسلام شویم. اینجانب سیدحبیب‌اله حسینی وصیت می‌كنم تا بعد از من لااقل برای بعضی عبرت باشد. درس زندگی را باید از حسین (ع) ‌آموخت. نمی­دانید چقدر خوشحالم اكنون كه دارم این را می­ نویسم. آمادة رفتن به حمله هستیم. ما می‌رویم تا امام حسین )  و دین او را زنده كنیم. اگر خداوند بر من منت گذاشت و به فیض شهادت رسیدم، امیدوارم مرا مورد عفو و بخشش قرار دهید. برای من گریه نكنید. برای حسین (ع) و یارانش برای علی‌اصغر و علی‌اكبر گریه كنید. با گریه‌تان دشمنان را شاد نسازید؛ بلكه بر خود ببالید كه چنین فرزندی را بزرگ نمودید. من به شما پدر و مادر و برادران و خواهر و خویشاوندان توصیه می‌كنم صبور باشید. خدایا تو شاهدی عزیزتر از جانم چیز دیگری ندارم كه فدای اسلام بكنم. خونم را بپذیر. اكنون می‌رویم تا خون‌ها بدهیم كه بتوانیم حقانیت اسلام را ثابت كنیم. خداوندا تو می‌دانی كه من بسیار گناه كردم، اما از گناه بیزارم. آن­گاه كه نافرمانی و ناسپاسی تو را

 

انجام دادم، نمی‌خواستم در مقابل قدرت بی­پایان تو بایستم؛ بلكه برای ضعف نفس و سستی و تنبلی خود عصیان كردم. خداوندا مرا به آتش خشم و غضبت مسوزان. خداوندا من مشتاق دیدار تو هستم، ولی چه كنم كه حجاب‌ها مرا پوشانده است و چشم قلب را از من گرفته است. خدایا تمام دوستانم عاشقانه به‌سوی تو پركشیدند و من بی‌ثمر مانده‌ام. خدایا برای خودت جانم را بستان كه احساس می‌كنم دیگر برای اسلام در این دنیا مفید نیستم. خدایا با دست خالی پیش تو می­آیم و از تو طلب بسیار دارم. بر من مسكین ضعیف رحم كن. خداوندا من خجالت می‌كشم كه با تو سخن گویم، اما كرامت تو و رحمتت مرا به اینجا كشانیده است كه این چنین در پیشگاه تو

صبورانه تو به من همه چیز داده و من كاری برای تو نكردم. خدایا من نمی‌دانم چگونه از بندگان تو عذرخواهی كنم. آخر آنان گمان می‌كردند كه بنده صالح تو هستم و بر همین منوال مرا بسیار شرمنده ساختند. اگر حال باطن مرا بنگرند، چه می‌گویند. خدایا باطن مرا اصلاح كن. خداوندا من به بندگان تو چه بگویم كه هر كدامشان كتاب بزرگی هستند از اندرز و پند، و تو ای پدرم بعد از شهادت من وقتی خواستند مرا دفن كنند، خودت با دست خودت مرا در قبر بگذار و در حال دفن‌كردن دست‌هایت را به سوی آسمان بلندكن و با صدای بلند بگو خدایا این قربانی را از من بپذیر، همین طور كه حسین‌بن‌علی (ع) در روز عاشورا بر بالین علی‌اكبر آمد و این ندا را سر داد، و لحظه‌ای كه مادرم! به یاد من افتاد‌ی و یا خواستی بر مزارم بیایی یادی از شهدای كربلای حسین (ع) كن و با خود فكر كن كه حسین‌بن‌علی (ع) با 72 تن از بهترین عزیزانش چگونه جان خود را دودستی تقدیم اسلام كردند

 

و شما ای برادران عزیزم! از شما می‌خواهم كه ادامه‌دهندگان راه من باشید و هیچ از شهید‌شدن من ناراحت نباشید كه اگر شهید شدم، به آرزوی خود دست یافته‌ام، و پیام من به ملت به‌پاخاسته ایران این است كه همیشه امام را دعا كنید و مسجدها را خالی نكنند، و با روحانیون مبارز كه در خط امام هستند، اسلام را حفظ نمایند، و شعار همیشگی یادتان نرود: خدایا خدایا تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار.

والسلام علیكم ورحمة الله وبركاته

سید حبیب اله حسینی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

 

 

شهید رمضان حیدری (محب مولا)

 

نام: رمضان *** شهرت: حیدری *** نام پدر: جعفر *** تاریخ تولد: 1345 *** محل تولد: وینیچه *** تاریخ شهادت: 1/3/1367 *** محل شهادت: مریوان *** محل دفن: گلستان شهدای وینیچه ***

 

 

متاب ای شب فروز آسمان امشب به روزن‌ها                    رها کن شیر یزدان را، یک امشب با خدا تنها

علی  گرم  مناجات است در محراب با یزدان                   شنو  گلبانگ  تکبیر  ملایک   را   ز  ماذن‌ها

 

 

ماه مبارك رمضان بود؛ ماه روزه‌داری و عبادت؛ ایامی كه  بهترین مرد خدا، مولا علی علیه‌السلام در محراب شهادت چهره‌اش از خون جبین رنگ شفق به خود گرفت.

 

کودكی در این ماه عزیز پا به عرصه وجود می‌گذارد كه پدر و مادر به مباركی این ماه عزیز، اسم او را رمضان می‌گذارند تا پیرو مولا علی (ع) باشد و در كار و تقوا و شهادت به او اقتدا كند.

 

 

 

شهید رمضان حیدری در سال 1345 در خانواده‌ای از طبقه كارگر و مذهبی به دنیا آمد. خانواده چون از نظر اقتصادی وضع مناسبی نداشت، رمضان از همان كودكی یار و مددكار پدر شد تا در كارهای كشاورزی به او كمك كند. او آن‌قدر در امور كشاورزی فعالیت و تلاش ‌كرد تا سرانجام خودش به تنهایی كار كشاورزی پدر را به دست گرفت. او از كاركردن در مزرعه لذت می‌برد و به كارهای كشاورزی عشق می‌ورزید و از اینكه می‌توانست از راه كشاورزی خانواده را اداره نماید، بسیار خشنود بود و خداوند را شكر می‌كرد. رمضان  با این که خود نتوانسته بود ادامه تحصیل بدهد، ولی برادران خود را به ادامه تحصیل سفارش می‌كرد. لطافت طبیعت و صحرا و

 

 

محیط مذهبی خانواده، از او مردی حساس و مؤمن ساخته بود، به طوری كه با همه مهربان بود و به قول معروف آزارش به یك مورچه هم نمی‌رسید. او حتی در كارهای خانه به مادرش هم یاری می‌رساند تا دعای خیر مادر همیشه توشة راهش باشد. او در دوران دفاع مقدس احساس دین می‌كرد و دلش در هوای جبهه‌ها پر می‌زد و دوست داشت دوشادوش همرزمان در مقابل تجاوز دشمن بایستد؛ بنابراین در سال 1365 لباس مقدس سربازی را به تن كرد تا پای در جبهه نبرد بگذارد. او ابتدا برای طی دوره آموزشی به لشكر خرم‌آباد اعزام شد و در مدت سه ماه دوره آموزشی را پشت‌سر گذاشت. حالا زمان آن رسیده بود تا در منطقه سردشت و مریوان ادای وظیفه كند.

 

شهید رمضان حیدری بعد از اعزام به مریوان و سردشت، تمام مدت سربازی خود را در این منطقه گذراند تا اینكه در 1/3/1367 در منطقه مریوان در اثر تركش خمپاره به فیض عظیم شهادت نایل آمد.

شهید رمضان حیدری مظلوم زیست و مظلومانه شهید شد او در ماه رمضان آمد و در رمضان هم به ملكوت اعلا پیوست.

 

 

شهید رمضان حیدری در وصیتی كوتاه، خطاب به برادرانش سفارش می‌كند: مبادا پدر و مادرشان را تنها بگذارند. همان گونه كه من یار و مددكار آنها بودم،  شما نیز یار و مددكار آنها باشید

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

 

شهید احمد ریزی   (رایحه شهادت)

 

نام: احمد *** شهرت: ریزی *** نام پدر: بختیار *** تاریخ تولد: 1341 *** محل تولد:  وینیچه *** تاریخ شهادت:  22/1/1362 *** محل شهادت: پاسگاه شرهانی ***  محل دفن: گلستان شهدای وینیچه ***

خوشا آنان که جانان می­شناسند              طریق عشق و ایمان می­شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان               شهیدان را، شهیدان می­شناسند

 

  شهید احمد ریزی در سال 1341 در محله وینیچه، یكی از محله‌های شهر دیزیچه متولد شد. خانواده او از راه كشاورزی امرار معاش می‌كردند و مانند اكثر كشاورزان با روزی حلال و دلی مملو از مهر خداوند، زندگی را می­گذراندند. هنوز هم كوچه پس‌كوچه‌هایی كه به مدرسه كشاورز منتهی می‌شود، رفت و آمد او را به این دبستان به خاطر سپرده‌اند. نمی‌دانم چند نفر شهید را این مدرسه در دامان خود پرورش داده است؟ ولی این را می‌دانم كه هنوز هم از در و دیوار این مدرسه می‌شود بوی شهدایش را استشمام كرد.

   شهید احمد ریزی پس از طی دوران دبستان، در  مدرسه راهنمایی كارگر ثبت نام می­کند و تا مقطع سوم راهنمایی در این مدرسه به تحصیل ادامه می‌دهد. اما وضع نابسامان اقتصادی كه بیشتر جوانان آن دوره را مجبور به ترك تحصیل می­کرده، او را نیز مجبور به ترک تحصیل می‌كند تا در کار كشاورزی به پدر خود كمك كند و کمک‌حال پدر از نظر تأمین معاش خانواده باشد. شهید احمد ریزی از سجایای اخلاقی والایی برخوردار بود. او حتی از اینكه كار  شخصی خود را به دیگران محول نماید، امتناع می‌كرد. خانه پدر بوی محبت او را می‌داد و او از مهربانی به دیگران دریغ نمی‌كرد. حالا او جوان رشیدی شده بود تا دین خود را به میهن اسلامی ادا كند؛ بنابراین در 1/6/1361 لباس مقدس سربازی را به تن كرد و عازم جبهه‌های نبرد با دشمن قسم‌خورده این آب و خاك شد. او توانست تا پایان خدمت سربازی فقط دو بار به مرخصی بیاید. تنها ارتباط او با خانواده‌اش نامه‌هایی بود كه از جبهه می‌فرستاد. او در این

نامه‌ها ابتدا سعی می‌كرد خبر سلامتی خود را به خانواده برساند تا شاید آنها را به این وسیله تسلی بدهد؛ سپس با استناد به سخنانِ بزرگان و ائمه اطهار، به خانواده دلداری می‌داد تا اگر به فیض شهادت نایل شد، خانواده‌اش مثل خاندان شهدای کربلا، صبر و استقامت پیشه نمایند. او بارها و بارها از علی‌اكبر حسین(ع) و حضرت قاسم یاد كرده بود و به برادرانش سفارش كرده بود پرچم اسلام را بر زمین نگذارند و راه شهیدان را ادامه دهند. او در رزمی بی‌امان كه با دشمن بعثی داشت، در عملیات والفجر مقدماتی، بر اثر اصابت تركش­های خمپاره دشمن، در تاریخ 22/1/62 به درجه رفیع شهادت نایل گشت.

 

متن وصیت‌نامه سرباز شهید احمد ریزی

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به نام خداوند درهم‌كوبندة ستمگران. سلام بر امام زمان، مهدی موعود (عج) و سلام برنایب برحقش، بت شكن زمان، امام خمینی(ره) و سلام بر شهیدان همیشه شاهد و سلام بر مادران و پدران شهیدپرور و سلام بر امت همیشه بیدار ایران. در آخر سلام بر تو ای مادر؛ مادری كه سال­ها خون جگر خوردی تا من را به چنین روزی رساندی. اینک  بعد از مدتی به خاطر گناهان زیادی كه در دنیا مرتكب شدم، به جبهه حق علیه باطل می‌روم كه شاید خداوند توبه مرا بپذیرد. تنها امیدم در دنیا تویی مادر. سلامم را بپذیر و حلالم كن و مرا ببخش!

 

برادران و خواهران حزب­الله شاید خیلی­ها بودند كه حسرت می‌خوردند كه چرا ما در روز عاشورا نبودیم كه صدای «هل من ناصر ینصرنی» حسین (ع) را لبیك گوییم و در عاشورا حسین را یاری كنیم. اما تأسفی ندارد مادرم. خواهرم قامتت را بلند گیر و نوای «الله اكبر، خمینی رهبر» شهیدان راه خدا را به مردم برسان! به آن مردمی كه خوابند، كدام سخن؟ همان سخنی از قرآن و خدا می‌باشد. مادر، چون كوه باش و چون كوه استقامت كن. لحظه‌ای از نام و یاد خدا غافل نباش. در راه دین خدا بكوش كه هر چه بكوشی كم است. مادرم گریه نكن. بخند و خوشحال باش؛ زیرا در راه هدفی مقدس گام برداشته و جان باخته‌ام. مادرجان می‌دانم داغ فرزند برای مادر خیلی مشكل است؛ ولی من از شما انتظار دارم كه مانند بانوی بزرگوار اسلام حضرت زینب(س) در برابر مشكلات و داغ فرزندت مقاومت نموده و سكوت را تا حد امكان مراعات كرده تا دشمنان اسلام و منافقین بدانند كه در هر زمانی مادرانی شیرزن چون شما پیرو زینب (س) هستند و فرزندان خود را با افتخار هدیه اسلام می‌كنند.

 

ای مادر غم‌دیده‌ نداری خبر از من             در گردش ایام چه آمد به سر من

  من تازه‌گلی بودم اندر چمن دهر             یكباره فروریخت اجل بال و  پر من

  اما پیام من به تو ای پدر عزیزم! پدرم با خونم به تو پیام می‌فرستم كه پیام حضرت امام زین‌العابدین(ع) همچون انقلاب حسین(ع)، پیام خون سرخ حسین (ع) را به گوش تمام مردم رسانید. شما نیز پیام مرا به آنها برسانید. پدر عزیزم! اگر به درجه رفیع شهادت نایل گردیدم، ناراحت من نباشید و مرا حلال كن. در آخر، من به شما برادرانم علی و الیاس و محسن و ابراهیم و حبیب‌اله سفارش می‌کنم که همچون حضرت  عباس (ع) كه در روز عاشورا تا آخرین نفس یاور امام حسین (ع) استقامت كرد، صدای الله اكبر، خمینی رهبر را تا انقلاب مهدی (عج) ادامه بدهید و سلام مرا به كلیه اقوام و دوستان و آشنایان و رفیقان برسانید و مرا حلال كنید.

 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه

شهید منصور رجبی (دست تقدیر)

 

نام: منصور *** شهرت: رجبی *** نام پدر: غضنفر *** تاریخ تولد: 1344 *** تاریخ شهادت: 27/12/1366 *** محل شهادت: عملیات والفجر 10 (حلبچه) *** محل دفن: گلزار شهدای وینیچه ***

 

 

مقام شوق بی‌صدق و یقین نیست                 یقین   بی صحبت  روح‌الامین  نیست

گر از صدق و  یقین داری  نصیبی                قدم بی باک نه‌، کس در کمین نیست

 

 

 

یکی از ننگین­ترین جنایات حکومت صدام، بمباران شیمیایی شهر خودش حلبچه[1] بود. این حرکت با دستور وحشیانه یکی از فرماندهان عراقی معروف به علی شیمیایی،[2] برای بمباران شیمیایی مردم کردنشین و بی‌دفاع شهر حلبچه صادر شد. علت آن هم استقبال گرم مردم حلبچه از نیروهای ایرانی در زمان تصرف شهر و ورود به آن بود که در عملیات والفجر 10 انجام گرفت.

منصور رجبی از رزمندگان بسیجی بود که از نظر صفات  اخلاقی بسیار سر به زیر و خادم به دیگران بود و در کارهایش پیرو ائمه معصومین (ع) بود

 

 

 

 

این مرد بزرگ، گذشته از داشتن فضیلت‌های اخلاقی، با فعالیت‌های ورزشی در دوران تحصیل، بارها برای خود و اهالی زادگاهش افتخار کسب کرد. او از اعضای مؤثر تیم والیبال مبارکه بود و جوایز بسیاری به همراه تیم خود به نام «نقش جهان» به محل زادگاهش آورده بود؛ اما آخرین مقام قهرمانی او در تاریخ 27/12/1366 در جبهه دفاع مقدس و عملیات والفجر 10 در حلبچه به‌دست آمد که با گرفتن لوح و مدال شهادت رقم خورد. مزار این قهرمانِ میدان‌های جنگ و ورزش، در زادگاهش زیارتگاه عاشقان و دوستارانش می‌باشد.

 

 

 

ناگفته نماند انتقام خون شهید منصور رجبی و سایر شهیدان شیمیایی را دست تقدیر گرفت و علی شیمیایی هم پس از سرنگونی حکومت دیکتاتوری صدام، به دار مجازات آویخته شد.

 

 



[1] .  شهری است در استان سلیمانیه عراق و در دامنه ارتفاعات بالامبو که مشرف بر سدّ دربندی خان عراق در منطقه سید صادق و از نظر استراتژیک نظامی مهم می‌باشد.

[2] . نام یکی از فرماندهان عراقی است که از نظر صدام ارشدترین فرد در موضوع بمباران‌های شیمیایی  بوده و درطول جنگ ایران و عراق نقش مهمی را برای ارتش عراق ایفا می‌نمود.

 

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
طراح قالب : { معبرسایبری فندرسک}