تبلیغات
شهدای وینیچه وقلعه میرزمان - شهید حاج رسول ابراهیمی

شهدای وینیچه وقلعه میرزمان
 
پایگاه بسیج شهید مفتح

شهید حاج رسول ابراهیمیپهلوان

نام: رسول *** شهرت: ابراهیمی *** نام پدر: حمزه‌علی *** تاریخ تولد: 2/2/1342 *** محل تولد: وینیچه *** تاریخ شهادت: 21/7/1390 *** محل شهادت: وینیچه   محل جانبازی: شلمچه ***

 

تو رفتی  که  بالا بگیری   سرت را            و از غیرتت ساختی سنگرت را

تو آن قدر  بالا  پریدی که  رویاند                        زمین از دلش دانه دانه پرت را

تو حل کرده  بودی درون  نگاهت        شکر خنده‌ی آخر  دخترت را

 

وقتی می‌خواستم زندگینامة اولین شهید این شهر را بنویسم، دستم می‌لرزید و شانه‌هایم سنگینی این مسئولیت را حس می‌کرد و امروزکه قرار شد از آخرین شهید این شهر، یعنی حاج رسول ابراهیمی بنویسم، باز هم همان حس و حال به سراغم آمد. آخر او 23 سال با درد ناشی از موج انفجار دست  و پنجه نرم می‌کرد تا اینکه همین سال گذشته به فیض عظیم شهادت نایل شد. به سراغ برادرش رفتم تا مرا به خانه پدرش ببرد از گردنه که بالا رفتیم، محله وینیچه پیدا شد. با آنکه فصل برداشت برنج به پایان رسیده بود، من باز هم عطر برنج را در فضا احساس می‌کردم.

کوچه‌ها را طی کردیم تا به خانة پدر شهید رسیدیم. وارد خانه شدیم. خانه‌اش نمای خانه‌های قدیم را داشت و سقف اطاق‌هایش از تیر چوبی بود.  در یکی از دو اتاق منتظر ماندیم. پدر و مادر شهید وارد شدند. پدر آنقدر نحیف شده بود که به سختی می‌توانست راه برود و مادر حال و روزی بهتر از شوهر نداشت. در چهرة مرد می‌شد سال‌های پررنج و زحمت گذشته را به‌آسانی خواند. یک عکس رنگی را تنها در طاقچه گذاشته بود که رویش نوشته بود پهلوان شهید حاج رسول ابراهیمی. پدر شهید از فرزندش گفت؛ از فرزندی که 23 سال را با درد و رنج طاقت‌فرسا طی کرده بود.

 

حاج رسول ابراهیمی در سال 1342 در محلۀ وینیچه دیده به جهان گشود و تا کلاس سوم راهنمایی در زادگاهش به تحصیل پرداخت و سپس برای ادامه تحصیل به زرین شهر رفت. از آنجا که به رشته فنی علاقه‌مند بود، به مرکز آموزشی شهید مهاجر در شهر اصفهان عزیمت کرد و در آن مرکز موفق به دریافت مدرک دیپلم فنی در رشتة برق شد

 

بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، زمانی که سردار عطائی در منطقه، بنای بسیج را گذاشت، رسول نیز به عضویت بسیج درآمد و در لشکر نجف اشرف آموزش تکمیلی دید. حالا تجاوز استکبار جهانی به مرزهای مقدس ایران اسلامی شروع شده بود و رسول در کسوت بسیج پای در عرصة نبرد گذاشت. او در این زمان یکی از مشوّقان جوانان برای رفتن به جبهه و دفاع از مرزهای کشور اسلامی بود.

خاکریز‌های اطراف شهر آبادان و نخل‌های سوخته‌اش با چشمانی تحسین‌برانگیز رزم بی‌امان رسول را در سینة خود ثبت می‌کردند.

منطقة شلمچه در عمیات کربلای پنج نیز شاهد رشادت‌های این جوان جان برکف بود و جزیرۀ فاو در زیرگام‌های مصمّم او بارها به خود لرزیده بود.

 

این بار رسول با لباس مقدس سربازی سپاه پاسداران، مانند همیشه پای در عرصة نبرد گذاشت که لشکریان اسلام در این عملیات ضرباتی خردکننده به آتش‌افروزان دشمن وارد می‌کنند؛ ولی در پاتک دشمن بعثی گلوله‌ای پشت سر رسول منفجر می‌شود که امواج خردکننده آن رسول را در بر می‌گیرد. حاج رسول را از میدان نبرد به پشت جبهه و از آنجا به بیمارستان شیراز منتقل می‌کنند؛ بدون آنکه خانواده‌اش تا دو هفته از مصدومیتش اطلاعی داشته باشند. حاج رسول پنج ماه در بیمارستان بستری می‌شود در حالی که سه ماه آن را در بیهوشی می‌گذراند و مادر دلسوزش در تمام این مدت چون پروانه‌ای گرد شمع وجود او می‌گردد.

حاج رسول آنچنان حالش وخیم می‌شود که باید دو نفر دایم از او پرستاری کنند. در این میان، خانواده (مادر، برادر، پدر، زن‌برادر و زن‌عمویش) با تمام توان به پرستاری از او می‌پردازند. او چندین بار زیر تیغ جراحی می‌رود، ولی متأسفانه یک طرف بدن او فلج می‌شود.

 

حاج رسول آن جوان برومند و پهلوان جبهه‌های نبرد حالا باید با وضیعت موجود پنجه در پنجه بیندازد و آرزوی ناله و آه را بر دل دشمنان بگذارد. حاج رسول با آن روحیۀ بالای خود همیشه اطرافیان را دلداری می‌داد و حتی گاهی برای آنها شعر طنز هم می‌خواند؛ مبادا با دیدن رنج‌های او غمگین شوند. بعضی وقت‌ها که با همان حال و روزش دل به صحرا می‌زد، در میانة راه شعار می‌داد «کی خسته است؟» و آن گاه صداها درهم می‌پیچید که «دشمن». حاج رسول عاشق نماز بود و معتقد بود باید نماز را اول وقت و در مسجد به جماعت برگزار کرد. حکایت‌های بسیار از عشق و علاقه او به نماز برایم نقل کردند.

وقتی او را برای عمل جراحی به تهران بردیم، از ساعت هشت صبح تا شش بعدازظهر منتظر شدیم که او را به اتاق عمل ببرند؛ ولی او بدون اینکه دلواپس عمل جراحی باشد، از برادرش سؤال می‌کند تکلیف نماز امشبم چه می‌شود

او برای نماز جمعه دلش می‌تپید به طوری که امام جمعة شهر برای او جایگاه مخصوص در نظر گرفته بود. حاج رسول عاشق شهادت بود. حالا با اینکه 23 سال از جانبازی او سپری می‌شد، از اینکه از کاروان شهیدان عقب مانده بود، صحبت می‌کرد و به دوستانش می‌گفت دیگر این عمل‌های جراحی فایده ندارد؛ زیرا من در انتظار شهادت هستم.

 

و سرانجام در سال 1390 پهلوان عرصه‌های نبرد، حاج رسول ابراهیمی ندای حق  را لبیک می‌گوید و در دل کاروان سفرکرده به منزل معشوق می‌رسد. حاج رسول همسر و یک دختر داشت که اکنون دخترش آماده می‌شود تا قدم به دانشگاه بگذارد.

 





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1392 توسط خادمین شهدای وینیچه
طراح قالب : { معبرسایبری فندرسک}